محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
639
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويند : همانجا خبر مرگ بلاش به قباد رسيد و پسر را مبارك گرفت و بگفت تا وى و مادرش را بر مركب زنان ملوك همراه ببرند . و چون به مداين رسيد و كار پادشاهى بر او قرار گرفت ، سوخرا را از خاصان خويش كرد و كارها را به دو سپرد و سپاس خدمت پسر وى را بداشت . آنگاه سپاهيان به اطراف فرستاد كه دشمنان را سركوب كردند و اسير بسيار گرفتند و ميان اهواز و فارس شهر ارگان را بنيان كرد و هم او شهر حلوان را بساخت و در ولايت اردشير خره به ناحيهء كارزين شهرى بساخت كه قباد خره نام گرفت و اين بجز شهرها و دهكده ها و نهرها و پلها بود كه ساخت و بكند . و چون بيشتر روزگار قباد سپرى شد و تدبير ملك به دست سوخرا بود مردم به دو گرويدند و قباد را سبك گرفتند و قباد تحمل اين نكرد و بدان رضا نداد و به - شاپور رازى كه از خاندان مهران بود و اسپهبد ولايت رى بود نوشت كه با سپاه خويش بيايد و چون بيامد حكايت سوخرا را با وى در ميان نهاد و فرمان خويش دربارهء او بداد . و روز ديگر شاپور پيش قباد رفت كه سوخرا به نزد وى نشسته بود ، و شاپور سوى قباد رفت از سوخرا گذشت و وى را نديده گرفت . سوخرا نيز به شاپور بىاعتنا ماند تا وقتى كه بندى را كه همراه داشت به گردن وى افكند و بكشيد و بيرون برد و به زندان سپرد و گفتند : باد سوخرا كم شد و باد مهران وزيد . و اين مثل شد . پس از آن قباد بفرمود تا سوخرا را بكشتند . و چون ده سال از پادشاهى قباد گذشت موبدان موبد و بزرگان قوم همسخن شدند و وى را از پادشاهى برداشتند و به زندان كردند كه پيرو مردى به نام مزدك و ياران وى شده بود كه مىگفتند خدا روزيهاى را در زمين نهاد تا بندگان به مساوات تقسيم كنند و مردم در كار آن با يك ديگر ستم كردند و پنداشتند كه از توانگران براى بينوايان مىگيرند و از دارا به ندار مىدهند و هر كه مال و زن و خواسته بيش از آن